برچسب: اسم؟,
نویسنده: رویا پاکدل
برچسب: مشاوره,
نویسنده: رویا پاکدل
یهویی شد
راستش را بخواهی همه چیز یهویی شد. مثل تروریستی که یک هو پیداش میشود و همه را میکشد و به خیالش پیروز است. اما تو...اما تو تروریستی بودی که خودت نمیدانستی. نمیدانستی که اسلحه ات عشق بی پایان و غرضتاست. مگر میشد دوستت نداشت؟روزی که شناختمت حتی لحظه ای به فکرم خطور نمیکرد که تو میشوی معیار زندگی من!چند سالی هست که همه چیز ها و آدم ها با تو مقایسه میشوند و شکست میخورند.کل جهان در برابرت رنگ میبازد انگار.نمیدانمشاید این از بد شانسی من است که شناختمت.همه چه حقیرند دِ خب لعنتی مگسی کجا تواند که در افکند عقابی؟ :)
نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:18 توسط محمد رض
برچسب: یهویی,
نویسنده: رویا پاکدل
برای غریبه کوچه پشتی
باید پیش از این ها مینوشتم. همیشه خدا بدهکارت بوده ام. یادم هست چقدر شلتاق مرا تاب آوردی .هر گربه ای رقصاندم ،خندیدی،ذوقم را کور نکردی و من میدانستم اما به زبانشان نمیآوردم.خاطرم هست آن بچه بازی ها و دست گل به آب دادن ها و مهر بی پایان تو را -در پایان- وقتی غصه و تنهایی سجاده پهن میکرد.حتی زمانی که شد آنچه که نباید میشد و ابرازش کردم، با مهربانی و ملاحضه ختم به خیرش کردی .هر چه بدی به اسم من نوشته شد(که حق من نبود و شاید نمیدانستی) را نادیده گرفتی.و دریغ از یک بار تلافی.حالا که دلتنگی دیگر شورش را درآورده، باید برایت مینوشتم و برای تمام مهربانی و خوبی ها و تیمار ها
عشق را از عشقه گرفته اند. گیاهی که به دور گیاهان دیگر میروید و دخلشان را میآورد.به گمانم اولین کسی که عاشق شده حسابی دخلش آمده یا حتی دخلش را آورده اند.
دخلم آمد وقتی فهمیدم آن چه که نباید میشد،شده.دنیامان از هم دور بود اما شبیه بود.هر چقدر میجستمت کمتر مییافتمتتمام دوستانی که حالا رفته اند میان خاطرات و جسمشان شده مایه عذاب من ،میدانند که چقدر تلاشت را کردم،اما نشد.این شاید چهار سال رو قلم بگیر و بفرستشان جاهای خوب؛من را هم به خاطر تمام کم رویی ها و ترسو بودنهام ببخش.فقط قولت یادت نره،خوشبخت شو :))))
نوشته شده در جمعه بیستم اسفند ۱۳۹۵ساعت 15:46 توسط محمد رضا|